سلام
خیلی مدته به این خونه مجازیم سر نزدم اخه اصلا حال نداشتم
شنیدم یه طلسمهایی هستن که در ان هر جد بخوای به ادم میدن
ایا واقعا راسته این؟
نمیدونم شایدم واقعیت داشته باشه حتما یه قدرتهایی وجود دارن که ما نمیبینیم
شما تا بحال از این طلسمها استفاده کردین؟ ایا نتیجه دلخواه رو گرفتین؟ ایا باور میکنین این چیزهارو؟
به من بگین ایا میشه همچین طلسمهایی رو برای رسیدن به خواسته ها به کار گرفت و چجوری؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 18:30  توسط ریواس
|
خواستم بمیرم تا ......
تا این روزهارو نبینم ...روزهای بی تو بودن ....روزهایی که دستات توی دستهای یک یار دیگست ... یاد قصه های زیبایی که برام تعریف می کردی می افتم ولی این قصه ها هم انگار مثل قصه خاله سوسکه بود و اونارو فقط برای خواب کردن من می گفتی .برای خواب کردنی که مثل زیبای خفته در خواب عشق فرو روم و منتظر بوسه ای باشم که دیگر جایی در بین لبانم ندارد.منتظر چیزی باشم که دیگر نوازشگر گونه های خیسم نیست .یاد اون نوشته های قشنگت می یفتم که عشقمونو مثل یه دریا تشبیه می کردی ولی اینگار این دریا هم خشک شده و تمام ماهی های قرمز توی اون جون دادن مثل خود من که ((تو)) برام فقط شده یه کلمه ای که فقط از یک بخش تشکیل شده ولی پیکره ی وجود منو بخش بخش کرده درست مثل ...درست مثل...
یاد اون حرفای قشنگت می یفتم که می گفتی دوستم داری همیشه کنارمی و کلماتی که فقط توی قصه ها بود و در بین آنها تیشه ای کم بود برای شيرين شدن من و عشقی کم بود برای فرهاد شدن تو ولی با تمام این حرفها اون پیره زن این بار تورا فریب داد ولی منو کشت .اشکال نداره که تیشه ندارم در عوض برایت با اشکانم کوه رو می کنم ولی..... نه کوهی بین ماست نیست .
دستان قریبه گرما دارد؟ یا شایدم عشق تو به دستانتان گرما می بخشد.خیابان ها زیبا شده نه؟ یادم میاد می گفتی دوست دارم تمام خیابان های دنیارو باتو قدم بزنم.خیابانهای دنیا تموم شده یا دیگر توان نداری یا اینا هم رویا بود؟
حرفا زیبا بود ولی فقط ظاهرشون زیبا بود .حرفایی که فقط رو کاغذ زیبا بود . با حرفای قشنگت و چشمان زیبایت منو تا اوج آسمون بردی ولی ناگهان در بین ابرها منو تنها گذاشتی و فقط جایی پایی روی قلبم جا گذاشتی.چشمان را بستم گفتم شاید خوابم ولی خواب نبودم من بیدار بودم و داشتم می دیدم که دیگر در یاد تو مرده ام .
موقعی که یاد تو میوفتم در هنگامی که می نویسم، دستم خط می خورد و به جای عشق دیگر می نویسم خیانت
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 22:59  توسط ریواس
|
خواستم بمیرم تا ......
تا این روزهارو نبینم ...روزهای بی تو بودن ....روزهایی که دستات توی دستهای یک یار دیگست ... یاد قصه های زیبایی که برام تعریف می کردی می افتم ولی این قصه ها هم انگار مثل قصه خاله سوسکه بود و اونارو فقط برای خواب کردن من می گفتی .برای خواب کردنی که مثل زیبای خفته در خواب عشق فرو روم و منتظر بوسه ای باشم که دیگر جایی در بین لبانم ندارد.منتظر چیزی باشم که دیگر نوازشگر گونه های خیسم نیست .یاد اون نوشته های قشنگت می یفتم که عشقمونو مثل یه دریا تشبیه می کردی ولی اینگار این دریا هم خشک شده و تمام ماهی های قرمز توی اون جون دادن مثل خود من که ((تو)) برام فقط شده یه کلمه ای که فقط از یک بخش تشکیل شده ولی پیکره ی وجود منو بخش بخش کرده درست مثل ...درست مثل...
یاد اون حرفای قشنگت می یفتم که می گفتی دوستم داری همیشه کنارمی و کلماتی که فقط توی قصه ها بود و در بین آنها تیشه ای کم بود برای شيرين شدن من و عشقی کم بود برای فرهاد شدن تو ولی با تمام این حرفها اون پیره زن این بار تورا فریب داد ولی منو کشت .اشکال نداره که تیشه ندارم در عوض برایت با اشکانم کوه رو می کنم ولی..... نه کوهی بین ماست نیست .
دستان قریبه گرما دارد؟ یا شایدم عشق تو به دستانتان گرما می بخشد.خیابان ها زیبا شده نه؟ یادم میاد می گفتی دوست دارم تمام خیابان های دنیارو باتو قدم بزنم.خیابانهای دنیا تموم شده یا دیگر توان نداری یا اینا هم رویا بود؟
حرفا زیبا بود ولی فقط ظاهرشون زیبا بود .حرفایی که فقط رو کاغذ زیبا بود . با حرفای قشنگت و چشمان زیبایت منو تا اوج آسمون بردی ولی ناگهان در بین ابرها منو تنها گذاشتی و فقط جایی پایی روی قلبم جا گذاشتی.چشمان را بستم گفتم شاید خوابم ولی خواب نبودم من بیدار بودم و داشتم می دیدم که دیگر در یاد تو مرده ام .
موقعی که یاد تو میوفتم در هنگامی که می نویسم، دستم خط می خورد و به جای عشق دیگر می نویسم خیانت
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 22:59  توسط ریواس
|
سلام
منو بغلش گرفت و بوسید اونقدر زیاد که لبهام کبود شد و بعدش منو با فشار هل داد روی تخت و خودش کنارم خوابید و پتو رو انداخت رو هه ردومون و زیر پتو شروع کرد به بوسیدنم در حالیکه منو محکم بغل گرفته بود بعدش شروع کرد به لیسیدن همه تنم.انگار که همیشه با هم بودیم و هر شب من و اون با هم بودیم . احساس لذتی بی پایان ولی احساس درد از این که بعد از چند ساعت مثل دو غریبه هر کدوممون به خانه خودش میره
وقتی بغلم کرد و بغلش کردم حس میکردم این مرد مال منه و من مال اون ولی ایا واقعا اینطوره؟
بوی تنم مستش کرده بود و بود مردانه اون منو خمار کرده بود و این از صورت هردوتامون پیدا بود
خدایا قسمت میدم به این تنهایی و عشق مقدس مارو بهم برسون
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 12:51  توسط ریواس
|
سلام
سال نو مبارک امیدوارم سال جدید همه عاشقا به ارزوشون برسن که منم یکی از همین عاشقام
شما چطورین ؟ چرا منو یاد نمیکنین؟ چرا مثل قبل دلداری و راهنماییم نمیکنین؟
من محتاج همدردی شما هستم محتاج دعاهاتون هستم
اینجا یعنی در کردستان عراق عید نوروز خیلی اهمیت داره و جاده ها به قدری شلوغ میشه که نمیدونم چجوری تعریف کنم همه میرن بیرون شهر.البته این عید بخاطر کنسرت ابی و لیلا فروهر ایرانیهای زیادی اینجان .شما هم بیاین اینجا واقعا دیدنیه و مناظرش حرف نداره و ویزا هم نمیخواد اونقدر ایرانی اینجا زیاده که نگو
درست مثل دبی.خلاصه بیاین خوش میگذره. البته ما اینجا حجاب نداریم ولی درصد فساد در حد صفره.
پس نگران خانواده تون نباشین
منتظر خودتون و دعاهاتون هستم
خوش بگذره
+ نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 23:49  توسط ریواس
|
سلام
دوستهای خوبم چطورین؟
چند وقتیه شمارو یاد نکردم منو ببخشین اخه به قدری دلتنگم که نمیتونم بیام و اپ کنم
اخه وضع من هنوز تغییری نکرده و هنوز که هنوزه در عذابه این روح من
نمیدونم این خدای بزرگ چرا لااقل ذکات خوبیهاشم که شده چرا مراد منو نمیده
یه نظری به من کن نوکرتم خدای بزرگ
بزرگیتو به من نشون بده و دلمو خوش کن
برام دعا کنین
فقط دعا
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 21:47  توسط ریواس
|
چرا بین همه این ادمها باید فقط بعضیها عذاب بکشن و زندگیشون زهر باشه
حالا دیگه دارم فکر میکنم خدا ما بدبختها رو برای پر کردن وقت خودش افریده و اصلا نه تنها براش مهم نیستیم بلکه الا ادم نیستیم
حیف که باید این همه بی عدالتی تو کار خدایی باشه که این همه دوسش دارم و بهش امید بستم
این همه صداش کنم و اون حتی یک بار هم جواب نده
حیف....
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 22:45  توسط ریواس
|
تنهایی بد دردیه خدا خودش تنهاست فکر میکنه منم میتونم تنها باشم
خدایا من جرات و قدرت تورو ندارم منو تنها نذار و منو به معشوقم برس کمک کن مثل گذشته منو دوست داشته باشه
من بهت احتیاج دارم
تنهام نذار لااقل این یه دفعه رو
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 10:55  توسط ریواس
|
من به راه خودم و اون به راه خودش
دیگه این کارو میدم دست خدا و منتظر رحمت میشم
همین
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 14:31  توسط ریواس
|
من که با خوب و بدت ساختم
این ترانه معین رو خیلی دوست دارم چون واقعا انگار داره منو با ترانه تعریف میکنه
مدتیه که خودمو دادم به کار و میخوام دیگه به هیچی فکر نکنم یعنی دارم سعی میکنم ولی خیلی سخته. شونه هام دارن زیر بار این همه غم و سختی میشکنن
من که این همه سختی کشیدم و جوونیم حروم شد دیگه برام فرقی نداره که بعدا چی بشه و نشه
این روزها همه چیز بوی حسرت میده
ولی باید زندگی کرد مگه چاره دیگه ای هم دارم؟
هوا عالیه برای قدم زدن و گردش ولی کجا برم؟
چیکار کنم؟
خدا به این زودیها کمکم میکنه میخوام به این مسله ایمان داشته باشم و دلم به این خوش باشه
برا دعا کنین فقط همین
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 13:25  توسط ریواس
|
سلام
عید قربان که نزدیک شد به خدا دعا کردم که مرادمو بده نمیدونم چرا هر چی خدا جوابمو نمیده من بازم دعا میکنم به درگاهش
این عید کسل و خواب الود بودم و اصلا حال و حوصله مهمونی و میزبانی نداشتم .
این عید در کردستان عراق چهار روز تعطیله و اهمیت خاصی داره و مردم اینجا برای این عید اهمیت خاصی قائلند
عشقم دیروز زنگ زد و به من گفت میره دبی و ازم خواست به بگم چی برام بیاره ولی من گفتم هیچی نمیخوام
میدونست ازش ناراحتم بهم گفت که دوستم داره و امروز که دومین روز عیده باز زنگ زد و حالمو پرسید
ولی اخرش چی؟
+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 14:20  توسط ریواس
|
سلام
روزهای خسته کننده تمومی ندارن و ما هم مجبوریم باهاشون بسازیم
یه سوال دارم ایا شما دوستای عزیز به طلسم و این چیزها علاقه دارین؟
لطفا جواب بدین ایا تجربه ای از بکار بردن طلسم دارین و ایا نتیجه داده؟
لطفا هر کی تجربه داره برام کامنت بذاره
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:9  توسط ریواس
|
از همه چیز متنفرم
حتی از خودم
خدایا واقعا دلمو شکستی
بهت پشتگرم بودم کمرمو شکستی
دستت درد نکنه
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:45  توسط ریواس
|
سلام
شما میگین دنیا یعنی همین
درد غصه گریه و تنهایی و همین
یعنی همین؟؟؟
اخه خوشی این دنیا تو چیشه اخه چه فاده ای داره این دنیا؟
مثل فیلم داره میاد و میره و اخرش هم هیچی و من هنوز به ارزوم نرسیدم و تنهام
چقدر محتاج اغوش خدام که مرادمو بده
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:57  توسط ریواس
|
سلام
یعنی ما هم دل داریم و مردها هم دل دارن؟
یعنی ما هم عاشق میشیم و اونها هم؟
یعنی ما هم دوست داریم و اونها هم؟
یا فقط این شانس لعنتی من ایینجوریه که افتادم گیر یه ادم مزخرف که عاشقش هستم
خدا خدا خدا خدا
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:53  توسط ریواس
|
کاش
کاش
کاش
کاش....
زندگی من فقط همینه حسرت و کاش...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:31  توسط ریواس
|
تبدیل شدم به یک مجسمه بی احساس که فقط گریه میکنم
تبدیل شدم به یک موجود تنها و بی حرف و ساکت که فقط یک کلمه میتونه اشکشو جاری کنه
و منتظر
انتظاری که شاید فقط گول زدن خودمه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:15  توسط ریواس
|
درسته که دل من غمگین و پر از غمه ولی هوا فوق العاده است هوا نه سرده و نه گرم
الان جون میده ادم با عزیزترین کسش بره بگرده ولی من که هیچ حتی محلم نمیذاره
کاش میشد امسال پاییز بهش برسم و باهاش بگردم
برام دعا کنین نسیم جون پرنیان عزیز شبنم جان
ولی ایا خدا گوش میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یعنی میتونه منو فراموش کنه؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:35  توسط ریواس
|
سه روز گذشت و ازش خبری نیست
کسی که قبلا یک ساعت هم تحمل دوری منو نداشت الان منو سه روز تنها گذاشته اینه اون عشق اتشینی که درباره اش حرف میزد
واقعا متاسفم البته فقط برای خودمو با خدا هم قهر قهرم
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 23:14  توسط ریواس
|
بغض گلومو گرفته
حالم خیلی بده فکر کنم اون دیگه برنمیگرده و من بدون اون دارم میمیرم
دارم میمیرم و هیچ وقت تا این حد از زندگی و خودم و همه چیز بیزار نبودم
حالم بده اون رفت و من تنها موندم
خدایا ایا دیدن حال بد بنده ات برات لذت بخشه ؟
پس ببین چون دارم از بین میرم
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:34  توسط ریواس
|